|
خستم............... باز مثل همیشه نمیدونم از کجا شروع کنم...... فکر میکردم به مرور زمان همه چیز تموم میشه .... همه چی درست میشه...... درست نشد که هیچ بدتر بدتر بدتر شد.............. روز به روز .......................... کاش .....هیچ وقت اینطوری نمیشد........ کاش............................................. دلم پره ولی طاقت نوشتن ندارم ............ فکر میکردم حرفای دلمو تو وبلاگ بنویسم آروم میشم ...... ولی نشد .... شاید تا یه چند ساعت سبک میشدم ....ولی دوباره همه چی شروع میشد......... دلم از خیلیا خونه..... تو این دوسال فقط شدم بازیچه ................................. شدم مترسک دست روزگار................................. هرجور که خواست منو چرخوند....................... هر جور که خواست برام نوشت........................ هر جور که خواست............................................ کاش زندگیم دست خودم بود .................... کاش اونطور که میخواستم میشد........چیز زیادی نمیخوام ....فقط اونی بشم که میخوام ...اونطور که دوس دارم زندگی کنم.............................................. واسه زندگیم خیلی برنامه چیده بودم.... جلوی خیلی از حرفا و کسا واستادم....حتی مامانو بابام.............. خیلیا با اعتقاداتم مخالف بودن .... خیلیا میگفتن عشــــــــــقی که میخوام خیاله....ولی............................ آرزو زیاد داشتم ...ولی انگاری نمیشه بهشون برسم ..... کـــــــــــــــــــاش.................................................. کــــــــــــــــــاش زندگیم دست خودم بود......... خدا.............................................. خدا فقط یه چیز ازت خواستم .... فقط خوشبختی ......خوشبختی ، اونطوری که خودم میخوام .... ممنون که خوشبختیمو این همه غم و غصه میبینی....اگه فکر میکنی اینجور خوشبختم .....باشه....باز میگم چــشـــــــــــــــــم ..... هر چــــــــــــــی تو بگـــــــــــــی...... میگن خدا زیاد هدیه میده...... واسه هر هدیه هم یه مشکل ، یه غم جلوشون میزاره... تا آدم قدر اون هدیه رو بدونه....هر چی هم هدیه بزرگتر باشه.... غم و مشکل بزرگــــــــــــــــتره............................................ نمیدونم شاید میخوای بهم هدیه بدی ... ولی فکر نمیکنی دیگه بست باشه ... توی این یه سال به اندازه کل عمرم غم و غصه تو دلم گذاشتی ............................................... خودت که وضعیتمو دیدی................خودت که دیدی چه جوری روز و شب آب شدم و دم نزدم ............................خودت که دیدی شدم مسخره دست دیگرون........................... کــــــــــــــــــــــاش میتونستم حست کنم.....کاش میتونستم بغلت کنم ..... کاش میشد سرمو میزاشتم رو شونتو باهات حرف میزدم.................................................................................. نمیتونم حرفامو تو کلمه و جمله خلاصه کنم ........کم آوردم..................... واقعا راست میگن هر کاری رو تو هر شرایطی شروع کنی همونجوری تمومش میکنی....................... تو وحشتناک ترین دوره زندگیم وبلاگ ساختم ..................تو سخترین شرایطم بستمش........................ خدایا یادم نمیاد زندگیمو چه جوری شروع کردم............... خودت کمکم کن............................. همش فکر میکردم وبلاگمو روزی میبندم که همه کسمو پیدا کردم........ روز یکه با هم وبلاگ بسازیمو .........از عشــــــــــقمون ... از زندگیمون...از آرزوهامون....از آینده............توش بنویسیم.......................... ولی................................................................ کاش پایان زندگی مثل بستن وبلاگ بود........................... کـــــــــــاش............................................................ .............................................واسم دعا کنید.................................... ۲۶ / ۳ / ۸۸ پـایــان + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 18:29 توسط مریم |
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 1:8 توسط مریم |
کاش سرنوشت اون طوری بود که میخواستم کاش اون طوری زندگی میکردم که میخواستم کـــــــــــــــــــــــــــــــاش .... کــــــــــــــــــــــــاش... کــــــــــاش.... از حرفای تکراری خسته شدم ... خدا ببین چه جوری زندگیم با یه اتفاق کوچولو بهم ریخت .... دیدی چه جوری بی صدا آتیش گرفتمو سوختم .... دیدی حتی از خاکسترمم چیزی نمونده .... نمیدونم حکمتش چی بود .... نمیدونم این همه اتفاق معنیش چیه ... نمیدونم این همه یادآوری یعنی چی .... نمیدونم چوب کدوم کارمو میخورم که هر روز و هر شب تمام اتفاقا تو ذهنم مرور میشه نمیدونم دل کدوم بندتو شکوندم که این طوری دلمو آتیش میزنی .... مگه من از این دنیای بزرگ چی خواستم .... جز آرامش ..... جز یه تکیه گاه.... جز یه ..... چیز خیلی زیادیه؟؟؟؟ همیشه تو همه ی کارام به تو توکل کردم بهت نگفتم خدا هر چی تو صلاح میدونی؟ حالا صلاح من تو این اتفاقا چیه؟ اینه که زجر بکشم ... اینه که هر روز چیزایی رو جلو چشم بیاری که عذابم بده ؟ اینه که هر روز بهم بگی مریم یه دنیای دیگه هم وجود داره ؟ از همه چی میترسم .... از این میترسم یه وقت چشم باز کنم ببینم تمام عمرم هدر رفته ... اون طور که دوس داشتم زندگی نکردم... دلم واسه خیلی چیزاو خیلی کسا تنگ شده .... حتی کسایی که پیشم هستن.... .... دیگه خسته شدم .... میخواستی بگی بعد هر خنده یه گریست ؟ ولی من که هنوز نخندیدم!! احساس میکنم شدم بازیچه .... شدم یه عروسک .... هر کسی هر جور میخواد منو میچرخونه... ولی تا کی..... خودت که میدونی صبرم کمه.... پس دیگه بسته.... از غم و غصه نوشتن خستم .... خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم تمام تن شدم زخمی زتیغ هم قطارانم خداوندا نجاتم ده از این تکرار تکراری از این بیداد دشمن را بجای دوست پنداری هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا در این نامردی ایام، در این غمخانه دنیا هیچ با من نیست در این آغاز بی پایان از راه مرگ هم برگشتم، که مردن هم نبود آسان همانهایی که میگفتند همیشه یار من هستند به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بربستند + نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 1:10 توسط مریم |
روز معلم مبارک نانسی جونم روزت مبارک دیروز نمیدونین تو دانشگاه چه خبـــــــــــــــــــــــــــر بود؟ بچه ها تمام دغ و دلیشونو خالی کردن .... هر چی تو دلشون بود رو کاغذ آوردن... استاد کی منش یه میز قدردانی از اساتید وسط راهرو گذاشته بود که دانشجویان محترم به یه جمله یا یه شعر از استادشون قدر دانی کنن. ولی نمیدونین تو کاغذ چه چیزایی که ننوشتن ... چه سپاسگزاری هایی............چه..... بیچاره استاد هدایت پناه .... از هر جهت فقط فحش میخورد ... بعضیا با پنبه سرشو بریدن بعضی ها هم بدون پنبه.... آخرم استاد کی منش مجبور به اصلاح کردن نوشته ها شد... نمیدونم چرا هر جا حرف از قدردانی از اساتید میشه اول از همه اسم استاد هدایت پناه وسط میاد.... تو کلاس استاد کی منش بحث سر ایجاد انگیزه بین اساتید و دانشجویان بود که چه جوری انگیزه واسه درس دادن و درس خوندن ایجاد بشه.... نمیدونین بچه ها چه پیشنهاد هایی دادن آخرم بحث به وسطی کشیده شد..... بازی وسطی بین اساتید و دانشجویان محترم.... بچه ها یه تبصره هایی واسه بازی گذاشتن که اگه این تبصره ها اجرا بشه بازی میکنن .... 1- استفاده از توپ بسکتبال 2- استاد سارنگ حتما باید نخودی باشه 3- استاد هدایت پناهم در همه جهات باید وسط باشه چه گروه دانشجوها وسط باشه چه گروه اساتید ...استاد هدایت پناه به هیچ وج حق خارج شدن از وسط بازی نداره یعنی بایداز وسط وسط زمین اون ور تر نره..... جدی نگیرین!!!!!!!!!!!!!(دخترن دیگه چی میشه کرد عادت به خود شیرینی دارن) بعد از اصلاح تا یه مدت فعلا بای نمیدونم کی ولی .................. + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 1:25 توسط مریم |
سلام ............................................................................. نمی دونم از کجا شروع کنم ..... از کدوم اتفاق زندگیم بگم ......؟ دارم تغییراتو تو زندگیم حس میکنم یه تغییرات کوچولو .............. دارم میشم همون مریم قبلی ... امتحانات شروع شده.....ولی من هیچی بلد نیستم.....هیچی از درسا متوجه نشدم...همه درسا سختن ....خدا به داد این ترمم برسه ... این طوری پیش برم گند میزنم............ این هفته امتحان شرکتها داشتم یه هفته قبل همش برنامه ریزی میکردم کی شروع کنم به درس خوندن ...اصلا از کجا باید شروع کنم...؟ از کدوم کتاب......؟ آخه این ترم هیچ درسی رو تو کلاس گوش ندادم ......... اصلا تو کلاس نبودم ...........هر چی فکر میکنم یادم نمیاد اون لحظه به چی داشتم فکر میکردم که درسای به این مهمی رو اصلا گوش ندادم ......... فقط یادمه تو کلاس اقتصاد کلان (استاد فدایی) با هنس داشتم شعر گوش میدادم ........................................................................ اصلا کلمات داخل جزوم برام آشنا نیست بعضی وقتا شک میکنم اصلا این جزو خودم هست یا نه ....؟ یادتونه گفتم یه دوست پیدا کردم اسمش نانسیه ؟ اون بهم کمک کرد تا بتونم درس بخونم ... نمی دونم چرا .... ولی وقتی بهم گفت بشین درساتو بخون ...منی که حرف هیچ کسو تو درس خوندن گوش نمیدادم و از درس فراری بودم نشستم کل روز رو درس خوندم.... انم چی...؟ درس شرکتها...... با اینکه خوندنش برام خیلی خیلی سخت بود ولی باز خوندم........ امتحانم رو هم خوب دادم .... ازاین هفته باید بشینم خوب درس بخونم .... حسابی عقب موندم .... ببخش که من هیچ وقت نتونستم آرومت کنم ... حتی نتونستم یه ذره از مشکلاتت کم کنم .... نمیدونم چرا ...ولی واسه اولین بار دوس دارم برم دریا.... دوس دارم برم تمام خستگی و غمم رو سرش خراب کنم و...دوس دارم چندتا سنـــــــــــــــگ طرفش پرتاب کنم ....بره وسط وسط وسط دلش ... من اصلا از دریا خوشم نمیاد ......................... چون عاشق نیست یه عاشق نماست ....مثل خیلی از آدما فقط ادعای عاشقی میکنه...ولی یه هوس بازه بزرگه.......وقتی میری کنارش تو رو جذب خودش میکنه... دوس داری کفشاتو در بیاری و بری طرفش ... بری تو عمقش... ولی وقتی به عمقش رسیدی دیگه گیر افتادی فقط کافیه یه غطای کوچولو کنی میشی اسیرش.... غرق میشی...از بین میری.... کسی هم نمیتونه کمکت کنه.... هر کسی هم کمکت کنه اونم از بین میره.. غرق میشه.... شاید دریا تنها عاشقی باشه که معشوقشو از بین میبره .... یه عاشق مغرور .... خود خـــــــــــــــــــواه.... شعر دریای مجید خراطها رو گوش دادین؟ خیــــــــــــــــــلی قشنگه.....هر وقت گوش میدم حسابی بهم میریزم ....قاطی میکنم.... حتی تصور کردنش برام وحشتناکه که خودم کنار ساحل باشمو غرق شدنه عشقمو ...وجودمو.... عزیزمو ... همه هستیمو... ببینم.................................................................. ولی کوه رو خیلی دوس دارم کوه آدمو به اوج میرسونه کمک میکنه برسم به اون بالای بالا..به اوج ...ولی دریا آدمو به پستی و حقارت میکشونه.... درسته وقتی کنار ساحل هستی یه آرامش خاصی داری ولی اون آرامش نیست یه هوس بزرگه .... یه آرامش خیالی... وقتی هم به عمقش میرسی باید تمام وجودتو بهش بدی ... باید بشی یه برده تو مشتش ... از همه بیشترم این حرصم میده که هر کسی هم بهت کمک کنه غرق میشه........................................................................... حالا شما کدوم رو دوس دارین .......................................؟ دریــــــــــــــــــــــــــا....... یا .....کـــــــــــــــــــــــــــــــوه....؟ لذت آنی رو یا اوج همیشگی رو ....................................؟ + نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 2:17 توسط مریم |
ســــــــــلام خـــــــــوبین؟
امیدوارم زندگیتون مثل زندگی من سرد نشده باشه .... یه مدته دوباره کنترل زندگیم از دستم در رفته... یه جورایی تو برنامه ریزیم مشکل پیش اومده ... حتی دیگه وقت هم واسه درس خوندن ندارم .... به قول استاد خاوری شدم فامیل اصحاب کهف ... کارم شده شبو روز خوابیدن ... از این هفته باید بکوب درس بخونم اخه تو این ترم اصلا درس نخوندم ...فقط دو صفحه شرکتها خوندم که اونم همه چیزو مشکل دارم اصلا نمیدونم عددا از کجا اومدن چی شد این رویداد این طوری ثبت خورد... حسابی گیج شدم ... دنبال یه تکیه گاهم که تمام غممو براش بگم ... دنبال یه همدم ... ولی تو این دنیا هر کسی یه غمی داره کسی وقت واسه شنیدن غم من نداره ... ولی یه دوست خیلی خوب پیدا کردم ... هر شب باهاش درد دل میکنم ...نـانـسـی دوست خیلی خوبی برام شده باهاش که میحرفم خیلی خیلی سبک میشم ..انگاری اصلا غمی نداشتم....ولی حیف که دل خودشم پر از غم و منم نمیتونم براش کاری کنم .... مشکلاتش از مشکلات من بیشتره .... یه جورایی باشنیدن غم اون غم خودمو فراموش میکنم .... امروز دوباره رفتم سید جعفر اقا .... خیلی دلم پر بود خـیـــــــــــلی.... از دور که گنبد ابی رنگشو دیدم با خودم گفتم رسیدم پیش آقا تمام حرفامو بهش میگم ... تمام غممو... از دور یه چیزایی براش زمزمه میکردم ... ولی از ترس اینکه تو خیابون بغضم بترکه جلوی خودمو میگرفتم تا برسم پهش بعد براش بگم.... ولی وقتی رسیدم پیش آقا هر چی خواستم از خودم بگم نشد دیگه چیزی نداشتم براش بگم .... شاید از حرفای تکراری خسته شدم ... شاید آقا از شنیدن حرفای تکراری من خسته شده.... فقط بهش گفتم اقا خیلی تنهام تو دیگه تنهام نزار ..... واسه همتون دعا کردم .... واسه داداشی هم دعا کردم .... از اقا خواستم این چند ماه آموزشیش به خیر خوبی تموم بشه...آخه داداشی ارتش افتاده ... خیلی اذیتش میکنن... منم که نمیتونم کاری براش بکنم ... واسه نانسی هم دعا کردم .... دعا کردم همه مشکلاتش خیلی زود تموم بشه .... از آقا خواستم نانسی به عشقش برسه ... نانسی آدم خیلی با محبتیه خیلی خوبه ....دلشم کوچیکه ... دعا کردم یه روز بیاد که از روزای خوبش برام بگه ... از عشقش... از .... دیگه هیچ غمو دردی تو زندگیش نباشه .... با تمام وجود دعا کردم همه مشکلاتشون تموم بشه ...دیگه کسی از غم ، شکست ، جدایی و تنهایی ننویسه ... همه ی عاشقا بهم برسن ... ولی هر کاری کردم نتونستم از خودم چیزی بگم حتی روم نشد با آقا درد دل کنم ... اخه دیگه حرفام خیلی تکراری شده .. از تکرار خسته شدم .... خدایا باز واسه همه چیز ممنون ... واسه همه ی چیزایی که دادی ... واسه همه ی چیزایی که ندادی .... شکر ... دلم خیلی پر ولی وقت واسه نوشتن ندارم ... میخواستم واسه چند ماه وبلاگو ببندم ... ولی نشد .... نتونستم .... ولی نمیتونم قول بدم که زود زود بیام آپ کنم ....چون فعلا عجیب درگیر خودم شدم ... یه جورایی از خودمم خسته شدم .... نمیدونم کجام ... چکار دارم میکنم .... فقط عمرمه که داره تلف میشه ... نوزده سال عمر کردم ولی هیچ چیز ازش نفهمیدم ... تا چند ماه دیگه هم بیست ساله میشم وقتی یاد عدد بیست میوفتم یه جورایی دلشوره میگیرم ... از اینکه بیست سال از عمرم رفت و ولی من هیچ پخی نشدم .... هنوز همون مریم کوچولو موندم... ولی دیگه شیطون نیستم ... حوصله شیطونی ندارم ... دلم واسه بچگیم تنگ شده ... واسه لوس بازیام ... واسه بیخود و بی دلیل گریه کردنام ...واسه بی خود خندیدنام... واسه پارک رفتنو تاب سوار شدن ... واسه اینکه با بابا برم ماسوله و رو دوش بابا بشینمو دو تایی بریم بالا کوه ... واسه عروسک بازی ... واسه قهر و آشتیای بچگونه ... واسه اینکه رو پای مامان بشینمو مامان موهامو دو گوش ببنده ... واسه همه چی دلم تنگ شده ... چقدر دنیای بچگی شیرینه ... چرا یدفعه این طوری شد .... چرا دیگه چیزی شیرین نیست .... چرا همه چیز آخرشون به تلخی میزنن...؟؟؟ چرا روزای خوب اینقدر زود گذرن ؟؟؟؟ ولی روزای بد خیلی دیر میگذرن؟؟؟ خیــــــــــــــــــــلی خســـــــــــــــــــــــــــــــــــتم این شعرو نمیدونم تو کدوم وبلاگ خوندم ولی خیلی به دلم نشست .... پرستوها چرا پرواز کردید جدایی را شما آغاز کردید... خوشا ان که دلداری ندارد به عشق و عاشقی کاری ندارد ... خداحافظی برای تو رهایی داشت ... برای من غم تلخ جدایی داشت .... خداحافظی برای تو چه آسان بود .... خداحافظ غروب من ... طلوع من .... خداحافظ ای محبوب خوب من .... + نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 1:6 توسط مریم |
سلام به همگی یه چند روزیه دنبال یه روز خاصم واسه آپ کردن این شعــــــــــــر..... این شعرو اقا میلاد واسه عشقش تو سربازی گفته . عشقی که دیگه نیست ! نه اینکه دیگه کنارش نباشه ! نه !!! عشقی که تو این دنیا نیست .... عشقی که دیگه نیست .... وقتی سرگذشت میلادو تو وبلاگ تنهاترین خوندم یه طوری شدم یه حس خاصی داشتم باور کردنش برام خــــیلـــــــــــــــــــی سخت بود ... نمیدونم بقیه حرفامو چه جوری بگم ... باز تو کلمات گیر کردم ... باز... بگذریم .... می خوام یه قصه ای بگم که اولش پر از غمه آخرش خـــوب مـــیدونم مثله همیشــه ماتمــــه می خوام دوباره جون بدم من به همه خاطره ها غرق نگاه تو بشم غرق همه اشاره ها قصه ی من رو هر کی بشنوه گریش میگیره دلم داره از این همه صبرو صبوری میمیره تو رفتی از کناره من خزون شدش بهاره من تو رفتی از رفتن تو غصه شده نثاره من جنون تو ثانیه هام تو رو ازم گرفت خدا ازش دارم کلی گله کرده ما رو از هم جدا صدام نمیدونم میاد تا در خونت تو بهشت تقدیر بی تو بودن و همین خدا برام نوشت اسیر اون نگاهتم همیشه بی قرارتم همیشه از دست خدا تو حالت شکایتم تو دست من تو پر زدی تو آسمونا سر زدی رنگ همیشه قصه رو ، رو دله در به در زدی عزیز نازنینه من همیشه بهترینه من بعد تو اشک آه شد نماز وذکر و دینه من فاصله شد بین نگام تا اون نگاه عاشقت کاشکی بودم تو این دو روز من پیاده لایقت منٍ شکسته ، هردمم با یاد تو جون میگیرم از انتظارت هر دفعه رنگ زمستون میگیرم همیشه انتظاره تو ،هک شده تویه قلبه من حداقل یه شب بیا تو یه خواب یه سر به من بزن هر لحظه تویه پادگان فکر تو ام عزیزه دل تو این محیط غم زده یه کشتی ام میونه گل قبله ی من خاک توهه ، ذکر تو رو لبه منه مگه میشه که قلب من از عشق تو دل بکنه؟ یه روز میام کناره تو یه روز اگه خدا بگه یه تخت واسم کنار بذار به دژبانا ندا بده فرشته ها رو میکشم اگه بهت یه تو بگن اگه به جایه من تو رو به آدمایه نو بدن نمی دونم دیگه چی بگم .. خدایا هیچ عاشق و معشوقی رو این طور از هم جدا نکن دیشب یه فیلم دیدم به اسم vantage point2008 برام خیلی جالب بود. کل فیلم رو چندتا شخصیت و یه مکان خاص می چرخید . چندتا شخصیتی که اصلا به هم ربط نداشتن ولی بازی سرنوشت اونا رو بهم وصل کرده بود مثل یه چرخش همشون رو یه محور خاص میچرخیدن طوری که هیچ کدومشون از ارتباطشون خبر نداشتن .فیلم حدود هفت مرتبه بر میگشت عقب و دوباره از اول شروع میشد ولی هر بار از دیدگاه یه نفر از اون شخصیتها .یعنی من حدود هفت مرتبه اون فیلمو دیدم ولی هر بار از یه دیدگاه ولی با یه موضوع واحد.هدف فیلم کشتن یه نفر بود کشتن یه شخصیت مهم ... و بعدش هم یه انفجار تقریبا بزرگ ... فکر کنید تو یه اتفاق خاص هر کسی توی اون لحظه توی اون اوضاع کجا بوده چه کار داشتن میکردن؟ فیلم همه اینا رو نشون داد همه ی شخصیتها بدون اینکه از حکمت خدا خبر داشته باشن با هم در ارتباط بودن و به تموم شدن اون اتفاق به هم کمک میکردن و بعدش همشون به اون انفجار بزرگ میرسیدن و دوباره فیلم بر میگشت عقب و از اول شروع میشد و آخرش هم همه ی شخصیتهای بد میمیرن به غیر از اون کسی که قصد جونشو کرده بودن... همه ی این حرفا رو زدم تا بگم این دنیا به این بزرگی خیلی هم بزرگ نیست خیلی هم کوچیکه ، یه جورایی بزرگ نماست ... این سرنوشته که همه چیزو مشخص میکنه ..... وقتی این فیلمو دیدم حس کردم یکی اون بالا مثل رمان نویسا یا مثل فیلم نامه نویسا واسه هر کدوم یه چیزی مینویسه ....ما ها هم بازیگرای اون فیلم هستیمو به تموم شدن فیلم کمک میکنیم بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشیم ... وقتی اینطوری به زندگی نگاه کردم دیدم زندگی کردن چقدر بی ارزشه زندگی که آخرش مشخص باشه ... زندگی که اخرش میشه مردن... توی یکی از وبلاگا این شعرو خوندم خیلی به دلم نشست پس درود بر مرگو ..... مرگ بر زندگی..... میخوام سرنوشتمو عوض کنم ...نمیدونم اراده عوض کردنشو دارم یا نه؟؟؟ فعلا که تو همینی که خدا برام نوشته حسابی گیر کردم...... نمی دونم باید از کجا شروع کنم ؟... از چی شروع کنم ...؟ ولی بالاخره باید شروع کنم....خدایا خودت کمکم کن .... راستی بالاخره بهش حرف دلمو زدم .... یه اتفاقایی افتاد ولی هنوز نفهمیدم منظورش از این مسخره بازی چی بود .... ولی خودش باعث شد بهش بگم همه چیزو .... بهش گفتم .... براش یاد اوردی کردم حرفامو.... بهش گفتم یادته بهت گفتم هیچ اتفاقی نمی یوفته ... یادته؟ ولی زیاد خوش نباش این روزا هم تموم میشه ....بالاخره تموم میشه ....مطمئـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن باش .... + نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 1:8 توسط مریم |
سلام خوبین؟ من که اصلا خوب نیستم دوباره حالم بد شده دوباره بهم ریختم دوباره قاطی کردم خیلی خیلی احساس تنهایی میکنم دلم خیلی پره دوس دارم با یکی درد دل کنم ولی نه اس ام اسی یا چتی یا تلفنی !!!!!!!دوس دارم تو چشای یکی نگاه کنم تمام حرفای دلمو بهش بزنم تمام غممو تمام دردمو . خـــــــــــداااااااااااااااااا کجایی ؟ صدامو میشنوی ؟؟؟؟ من تنهام خیلی تنهام تو که همه جا هستی چرا پیش من نیستی چرا تو هم منو تنها گذاشتی ؟؟؟ خدا یه ذره ازت خوشبختی میخوام فقط یه ذره اندازه یه قطره از یه اقیانوس بزرگ فقط فقط من اون یه قطره رو میخوام نمی دونم باز میتونم بیام نت یا نه ؟ نمیدونم باز میتونم بنویسم یا نه؟ یه اپ طولانی از سیزده نوشتم ولی هنوز تایپش نکردم نمی دونم کی میتونم بیام و ثبنش کنم از همتون ممنون که پیشم میاین از داداشیه گلمم ممنون که پیشم موند ولی ... اونم داره از پیشم میره داره منو تنــــها میزاره .... دعا میکنم هر جا باشه با هر کی باشه خوشبخت باشه سربازی هم یه جای خوب بیوفته تا اذیت نشه. دیگه هیچ انگیزه ای واسه نوشتن ندارم دیگه حتی انگیزه واسه بیدار شدن ندارم دیگه حوصله درس خوندن ندارم دیگه حوصله ادامه تحصیل ندارم حتی دیگه دنبال کارهم نیستم خسته شدم از بس تو مجله و تو روزنامه و درو دیوار دنبال کار گشتم در کل دیگه انگیزه ی هیچ چیزو ندارم .... زندگی انگیزه میخواد که من ندارم .... همش دنبال یه فرصت واسه خوابیدنم تا بیکار میشم مثل معتادا میخوابم صبحا دعا دعا میکنم کی شب میشه شبا هم دعا دعا میکنم کی میخوابم تو خوابم دعا دعا میکنم دیگه بیدار نشم. لیاقت مردن هم ندارم اخه خیلی از مردن میترسم نه اینکه از خود مرگ بترسما نـه!!! نه از تنهایی بعد مرگ میترسم از اینکه تنها باشم از اینکه فراموش بشم از اینکه دیگه کسی صدام نکنه ...از اینکه دیگه کسی نگه مریم ... از اینکه فقط برام یه سنگ قبر بمونه .... از اینکه حتی مامانمم منو فراموش کنه....خیـــــــــــــلی میتـــــــــــــرسم ... بعد از سیزده روز دوباره امروز دلم گرفت دوباره گریه کردم هر چقدر خواستم خودمو کنترل کنم نشد مثل دختر بچه ها زدم زیر گریه و اشک ریختم دوس داشتم با صدای بلند گریه کنم ولی نشد... یادش بخیر روزایی که یکی یک دونه خونه بودم خل و دیوونه ی بابا بودم همش به یه بهونه ای میزدم زیر گریه .... کاش غرور مسخرمو میشکوندم و به بابام میگفتم سیزده بریم ماسوله ...کاش شب به جای اینکه بیام خونه میرفیتیم اونجا.... دلم واسه همه چیزای قبل تنگ شده واسه اون شبایی که میرفتیم کوه ... واسه شب شهاب بارون .... واسه شبایی که میرفتیم پارک ... واسه شبایی که ...... هنوز نتونستم تو این اسمون به این بزرگی یه ستاره پیدا کنم هر شب چشام به اسمونه ولی هنوز هیچ کدومشون دلمو نلرزونده ... هنوز نتونستم انتخاب کنم ...همش از این میترسم که شب بعدی دیگه اون ستاره ای رو که انتخاب کردم دیگه نباشه .... جاش فقط یه سیاهی بمونه ...سیاهی شب .... آهــــــــــــــــای شماهایی که ستارتون رو پیدا کردین قدرشو بدونین روزا و شبای خوب خیلی زود میگذره بزارین حالا که داره میره خوش بگذره از یکشنبه هم دانشگاه شروع میشه حوصله اون استادای مسخره رو ندارم از اون استاد گند دماغ ریاضی گرفته تا اون استاد سر خوش حسابداری . کی این ترم سه و چهار میگذره و راحت میشم !!!!!!!!!!! کی از اون دکه معین لعتنی میام بیرون دانشکده که نیست دکست خدایا من که همه چیزو فراموش کردم پس چرا زندگیم دوباره مثل قبل نمیشه .... چرا باید باز عذاب بکشم ؟ خدایا چرا اون احمقو تو زندگیم را دادی؟ مگه من بهت توکل نکرده بودم مگه نگفتم یا یه عاشق واقعی یا هیچ کس ... مگه ازت نخواستم هیچ کسو جلو پام قرار ندی مگه اینکه واقعا مرد باشه ... واقعا بدونه زندگی یعنی چی ...؟ پس چرا اون رو گذاشتی جلوم ... چرا گذاشتی هر کاری دوس داشت با قلبم بکنه ...؟ من بخاطر توکلی که به تو کرده بودم بهش اعتماد کردم ... وگرنه من ادمی نبودم که به این راحتی دل ببندم ....چرا گذاشتی اون دروغ بزرگو بهم بگه ... تو که میدونستی من با این دروغ بیشتر اذیت میشم ... چرا بهش نگفتی حقیقتو بهم بگه ... چرا گذاشتی با احساس من بازی بشه؟؟؟؟؟ من که بهش گفتم هر وقت خواست ازم جدا شه بهم بگه خودم میرم از زندگیش بیرون ....پس چرا اینطوری شد ... چرا خواست با دروغ فراموشش کنم ... تو که میدونستی من کسی نبودم که با این دروغ بخوام فراموشش کنم ... خــــــــــــــدااااااااااااااااااااااااااااا چـــــــــــــــــراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هان؟ چرا ؟؟ چرا چیزی نمیگی ؟؟؟ چرا کسی جواب منو نمیده .... دارم چوب کدوم کارمو میخورم ؟؟؟ دیگه دوس ندارم اون احمق تو زندگیم باشه ..دوس ندارم حتی یه ذره تو ذهنم باشه ... با تمام وجود دعا میکنم بلایی که سرم اومد یکی سرش بیاره ... بفهمه من چی کشیدم ....بفهمه وقتی به یکی که فکر میکنه دوسش داره بهش بگه سرطان داره چه حالی بهش دست میده ... بفهمه تحمل این دروغ اونقدر هم که فکر میکنه آسون نیست ... میخوام روزی رو که رو زمین سجده میکنه و خدا خدا میکنه رو با چشای خودم ببینم ... می خوام ببینم چه طور از خدا میخواد که عشقشو ازش نگیره ... میخوام التماس کردنشو ببینم .... میخوام اشکاشو که میگه هیچ اتفاقی نمیوفته و همه چیز درست میشه رو ببینم ... دنیا خیلی کوچیکه میدونم یه روزی چشم تو چشم میشیم ...میخوام اون روز بیاد روزی که پشیمونه ... نه اینکه از من دور شده نه!!! از این پشیمونه که چرا اون دروغ رو بهم گفتو زندگیمو بهم ریخت ... خدا ازت میخوام یکی همین دروغو بهش بگه .... خیلی دوس دارم اشکاشو وقتی که داره نماز میخونه ببینم ... وقتی که سرش رو مهرو داره اشک میریزه و خدارو واسه دروغی که شنیده التماس میکنه و شفا میخواد... وقتی خدارو به خاطر یه دروغ گو التماس میکنه و شفای یه بیمار دروغ گو رو میخواد ... میخوام بفهمه توی اون چند ماه که بهم دروغ گفت من چی کشیدم ... چقدر خدارو به خاطرش قسم دادم ... چقدر التماس کردم .. ولی منه ساده نمیدونستم تمام حرفای اون احمق یه دروغ بود ...فقط یه دروغ.... خدایا سنگ صبور تنهاییم فقط خودتی تو دیگه تنهام نزار .... پیشم بمون ... حالا دیگه فقط تو رو دارم .... خـــــــــدایا هیــــــــــــــــچ کسو تنها نزار .... + نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 1:13 توسط مریم |
ســـــلام خوبین؟ تا الان عید خوب بوده؟ این چند روزه با خودم خیلی فکر کردم خیلی سعی کردم خودمو تغییر بدم و بشم همون مریم قبلی تا اندازه ای موفق شدم دومین روز عید ساعت چهار صبح یه تصادف میشه که توی اون تصادف 6 نفر نوجوون 19 ساله می میرن خدایا منو ببخش ... ولی شب که داشتیم از خونه خالم میومدم دوباره تو دو راهی گیر کردم .با دیدن ماشین امبولانس .... اون گل روش ..... اون روبان مشکی ....دوباره بهم ریختم . خدایا تو این کارات چه حکمتی هست که من بی خبرم ... ؟ خدایا حکمتتو بهم نشون بده تا منم آروم شم . خدایا بابت همه چیز ممنون .بابت همه ی داده هات ... بابت همه ی نداده هات .... حتی بابت اون حکمتی که هنوز ازش سر در نیاوردم هم ممنون .... خدا جون مـرســــی ...... م...م....م......مــــــــا ... مــــــــــــــاچ.... قربونـت بشـم مــن ... به قول ما رشتیا ( تی جـان قربان ) امروز بهم خوش گذشت یه روز جدید بود دیگه تکراری نبود نمی دونم تونستم تمام حرفای تو دلمو خوب بگم و منظورمو برسونم یا نه؟ + نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 1:9 توسط مریم |
امیدوارم همگی خوب خوب خوب باشین . از وقتی رفتم همش تو این فکر بودم که وقتی اومدم از کجا باید شروع کنم از چی باید صحبت کنم . بعضی وقتا هم که خسته میشدم تصمیم میگرفتم بیامو کلا وبلاگو حذف کنم اون وقت دیگه کسی نمی تونست بگه که بیامو بنویسم چون دیگه وبلاگی وجود نداشت تا بنویسم ولی تا چشمم می افتاد بهش دلم نمی یومد حذفش کنم بعد تصمیم گرفتم یه وبلاگ دیگه درست کنم ولی باز نشد آخه من این وبلاگمو خیلی دوس دارم خیلی براش زحمت کشیدم خیلی سعی کردم بشه خود خودم . یادم چقدر قالب عوض کردم تا اینو پیدا کردم چند تا اهنگ رو انتخاب کردم تا آخر این شد اهنگ وبلاگم .همه اهنگا حرف دلمو میزدن ولی نه همه ی همهشو ولی این اهنگ تمام حرفاموزد . چقدر دفتر شعرامو زیرو رو میکردم تا یه شعر یا یه نوشته پیدا کنم که حرف دلمو بزنه بعضی وقتا مجبور بودم کل دفترمو بخونم تا یه شعر وصف خودم پیدا کنم به خودم که میومدم میدیدم دور تادورموم پراز کاغذو کتاب . این تنهایی باعث شد اون دروغ گوی بزرگ رو فراموش کنم و از زندگیم بندازمش بیرون . حالا میخوام دوباره مثل قبل بشم، بشم مریم قبلی وزندگیمو از نو درست کنم . این تنهایی باعث شد بیشتر خودمو بشناسم خیلی فکر کردم تا فهمیدم من از عشق چیز زیادی نمی خواستم همیشه سعی کردم هوس رو تو زندگیم را ندم . ملاکم پول و سواد و امکانات و قیافه نبود در کل بگم ، برام مهم نیست که کجا زندگی میکنم بالای شهر یا پایین شهر، پایتخت یا شهرستان .واسم این مهمه که با کی زندگی میکنم؟ کسی که کنارمه کیه؟ از نظر من آدم تو بهشت هم زندگی کنه ولی وقتی همدمش ، همراهش ،هم خونش کسی باشه که ازش بدش میاد یا ازش متنفر و بخواد در تمام طول زندگی تحملش کنه اون بهشت از هر چی جهنم هم جهنم تره. ولی اگه تو جهنم زندگی کنم دوس دارم همدمم کسی باشه که با تمام وجود دوسش دارم عاشقشم و با تمام وجود می پرستمش اون وقت اون جهنم برام بهشت و تمام درد و رنجشو تحمل می کنم . یا در مورد سواد و قیافه....! اخلاق و تربیت برام مهم تره چون پول با یه ریسک کوچولو با یه بی توجهی از بین میره یا قیافه اینکه با یه ریزش ابرو یا مو یا لاغر و چاق شدن قیافه عوض میشه و کسی که عاشق قیافه طرفش شده باشه با یه تغییر کوچولو اون عشق از بین میره .ولی اخلاق و تربیته که هیچ وقت از بین نمی ره. شاید اتفاقات یا سختی ها و مشکلات اخلاق آدم رو عوض کنه ولی اون اخلاق اصلی و تربیت هست که بالاخره یه جایی خودشو نشون میده. می دونم الان فکر میکنین دارم شعار میدم ولی نه حرفام شعار نیست این رو به خودم ثابت کردم . مهم این نیست که عشق از کجا شروع بشه چت ، دانشجویی؛ یا خیابونی مهم اینه که عشق از روی شناخت باشه از روی عقل... نه از روی عاطفه یا هوس..... سال نو رو پیش پیش به همتون تبریک میگم امیدوارم سالی پر از شادی و خنده داشته باشین و همه به آرزوشون برسن. واسه منم دعا کنید ....دعا کنید بختکی که تو زندگیم افتاده وزجرم می ده از بین بره دیگه کابوسی وجود نداشته باشه. واسه اولین بار تو زندگیم همه چیز مطابق میل خودم باشه. دعا کنید خدا صدامو بشنوه و دستامو که هر صبح و هر شب طرفش بلند کردم بگیره و لمس کنه و خونی که از چشام جاری شده و با نسیمش از گونه هام پاک کنه و جاش از چشام شبنم قطره قطره جاری بشه (شبنم شوق) (ای اشک ! ای اولین و آخرین مونس و غمخوار من ، در هر حال چه در مسرت و شادی چه در حسرت و ناکامی به تو پناه میارم تو تنها یاروفادار من هستی که هیچ وقت ترکم نمی کنی ) سلام کسی که تو دلم درخشید............ من دیگه دوست ندارم ببخشید بهتره که نپرسی علتشو .................. چون که خودت ندادی فرصتشو بهتره این نامه ی آخر باشه .............. فکر کنم این واسه ما بهتر باشه من واسه اون کسی که دوس ندارم....... نمی تونم شاخه ی گل بیارم بین تو و اون روزا کلی فرقه............. تو آسمونت پر رعد و برقه نه مهربونی...نه واسم می خندی........ هر دری رو من می زنم می بندی کو اون همه شعرای عاشقونه .......... کی بود بهم می گفت سلام بهونه نه...،نه صحبت از سلام بهونه ای نیست پرنده اینجاست ولی دونه ای نیست خواستی فقط صاحب یه قفس شی....... بری و با دیگری هم نفس شی خواستی بگی میشه تو دام بیفتم......... بعدش بگی دیدی بهت نگفتم از چشم من افتادی نازنینم................. دوست ندارم،دیگه تو رو ببینم اون کسی که دم می زد از حسادت........ اگه بمیرم نمیاد عیادت منم می خوام اتمام حجت کنم.............. خیال هر دومونو راحت کنم اگه دلت همین حالا بشکنه................. بهتر از آوارگی های منه من کسی رو می خوام که عاشق باشه... اول و آخرش شقایق باشه من کسی رو می خوام که نیست مثل تو.. پشیمونم دوست ندارم،برو پشیمونی گر چه نداره سودی............. خوب شدم که فهمیدم بدی من کسی رو می خوام که ناز و کم کم.. صدام کنه مثل فرشته مریم مثل همون روزای آشنایی.................. نه مثل حالا،نه مثل رهایی جواب بدی،ندی دیگه تمومه.............. نمی دونم،جواب واسه کدومه نامه هامو از بس جواب ندادی............ جواب بدی شاید بشه زیادی شاخه نباتم که بشه واسطه............... دل نمی دم دیگه به این رابطه اما یادت باشه........................... اما یادت باشه که این آدما کم نبودن پیشم،ولیکن شما............. نیستین مثل اون روزای طلایی کی گفته سه بخش داره جدایی.......... جدایی هر غمش هزار تا بخشه دل می سوزونه،مثل آذرخشه........... من هرچی دوس دارم تموم شه نامه دلم میاد بازم می ده ادامه............... دیگه تموم شد اون همه غم و رنج وقت قرار و شوق ساعت پنج.......... برو..،برو پیش هر کسی که دوس داری حق نداری اسم منم بیاری.............. بخوای نخوای زود برو به خدا کنه بین ما ها قضاوت.......... خدا کنه بین ما ها قضاوت + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 3:13 توسط مریم |
|